شاید یه داستان کوتاه؟؟ - تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 13:39
لبات از هم باز نشده از وقتی دیدیم. نه حرفی ، نه اشکی نه خنده ای . اصلا انگار این تو نیستی که نشستی و به دستای سردی نگاه میکنی که یروز سفت تو دستات فشارشون میدادی ، اونقد سفت که جیغم در آد و از ته دل به قیافه ی مظلومم بخندی.انگار این آدم ساکت تو نیستی . تو که نخواستی مثل همیشه بشینی و زل زل تو چشام ن...
درد - تاریخ: 1395/8/21 ساعت: 1:14
میخوام واستون ی داستان بگم داستانی که نه اولش خوشه نه آخرش. داستانی ک قهرمانش همیشه بازنده بوده! شخصیت اصلی یه دختره ، دختری که از وقتی چش وا کرده درد دیده! درد ضعیف کشی درد ضربه های کمربند درد اشکای مامانش درد بی کسی چشید درد نفرت چشید درد چشای سوخته از اشکو درد هق هقای خفه شده شباشو درد عشق و درد ...
مرگ - تاریخ: 1395/7/8 ساعت: 14:21
آدما میمیرن درست همون لحظه ای که میفهمن طنابیکه تمام مدت هش چنگ انداخته بودن پوسیده بوده اونموقع میوفتن ته دره و برای همیشه ممیرن :)
نوشته ی تلخ - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:35
من یه نوشته ی تلخ تو عمق مچاله بودنم...:)
دنیای خیالی من:) - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:35
گاه فرار میکنم از ترس واقعیت به غیر واقعی ها پناه میبرم فرار میکنم ،به آنسوی پرچین خیال دور از قید و بندهایی که شاید جسمم را اما روحم را نمیتوانند به بند بکشند فرار میکنم ، به دنیای بکری که تنها منم و من دنیایی که هوایش کمی سبکتر است ، میشود نفس کشید! نفس کشید بی آنکه چییزی در گلویت سنگینی کند نفست ...
تکرار.... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:35
زندگی من، تکرار تکراری های پر تکراریه که با هر تکرار ، درد رو پرتکرار ترین تکرار میکنن..:)
ثابت کن.... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:34
این روزا خستم خستم از خودمو ثابت کردن باید به تو خودمو ثابت کنم ثابت کنم اون لجنی که ته فکرته نیستم به خودم خودمو ثابت کنم و این دردناک ترین قسمتشه باید به دنیا ثابت کنم ثابت کنم منم هستم ثابت کنم تو لجنم میشه نیلوفر بود به همه ثابت کنم ثابت کنم چیو ثابت کنم؟ هیچ چیز این دنیا ثابت نیست کاش یکی بود ک...
حقیقت - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:34
حقیقت !این واژه ی بی تملک لعنتی این واژه ی بیش از حد عظیم خیلی بزرگ برای جثه ی کوچکم حقیقت! همان هیولای زشت بزرگ زیر تخت خواب بچگی هاست که از ترسش زیر پتو قایم میشدم و گرما خیس عرقم میکرد ولی جرئت سربر آوردن نداشتم حقیقت! شکل نوشتاری ترسناکی هم دارد ح ، قاف ، ی ،قاف ،ت مثل گرمای ظهر یک روز تابستان و...
من! - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:34
دختری را میشناسم در جایی خیلی دور در حاشیه ترین حاشیه ی کتاب زندگی آنجایی که جوهر پخش میشود و نمیتوانی بخوانی و همه چیز گنگ میشود دختری را میشناسم دختری که روزها مردانه به جنگ زندگی میرود و شبها ، هق هق های دخترانه اش را با بالش خفه میکند دختری را میشناسم که مصداق جمله ی "آدمیزاد به هر چیز عادت میکن...
گم شدم... - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:34
وقتی خودم را گم کردم، دخترک هشت ساله ای بودم سرمست از شور زندگی وقتی گم شدم ، ترسیده بودم ، درست مثل تمام دختر بچه های دیگر مثل بقیه ی هم سن و سالانم ،من هم همانجایی که گم شده بودم نشستم تا کی پیدایم کند تا خانم مهربانی پیدا شود که با ملایمت بپرسد : " آدرس یا شماره خونرو بلدی ؟" مثل تمام دختر بچه ها...
آلزایمر - تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 7:34
کاش قرصی وجود داشت بنام قرص آلزایمر! میخوردی ، هر شش ساعت یکبار! کاش میشد بروی دکتر نگاهش کنی و بخواهی کمی آلزایمر زودرس تجویز کند! اوهم با خط کج و کوله و درشت مینوشت : کپسول آلزایمر با یک دوز بالا ! بعد کم کم فراموش میکردی، دانه دانه لحظه های کوچکشدنت را فراموشت میشد چهره ها لحظه ها دردها فرموش میک...

برچسب‌های مرتبط

مرگ تدریجی یک رویا | مرگ قو | مرگ ماهی | مرگ یزدگرد | مرگ پدر | مرگ بر آمریکا | مرگ ژینا کلانتری | مرگ مادر | مرگ موش | نوشته ی تلخ