در جایی خیلی دور
در حاشیه ترین حاشیه ی کتاب زندگی
آنجایی که جوهر پخش میشود و نمیتوانی بخوانی و همه چیز گنگ میشود
دختری را میشناسم
دختری که روزها مردانه به جنگ زندگی میرود و شبها ، هق هق های دخترانه اش را با بالش خفه میکند
دختری را میشناسم که مصداق جمله ی "آدمیزاد به هر چیز عادت میکند" است
دختری هست ، در همین شهر ، فقط کمی گوشه ها را نگاه کن
دنبال کوچکترین و ساده ترین پیکر بگرد
دنبال همانی بگرد که شانه هایش خم شده
دنبال دخترک پیری بگرد که آرام آرام قدم برمیدارد
کمی بگرد ، دنبال کسی که خیلی زود بزرگ شد
دنبال دخترکی که هیچ وقت یاد نگرفت خاله بازی چطور بازی میشود
دنبال دختر کوچکی بگرد که هیچ گاه نفهمید عروسک بازی یعنی چه
دنبال دختری بگرد که خیلی میخندد و چشمهایش خیلی غم دارد
کمی بگرد ، دوردست های نزدیک را نگاه کن
پیدایش کن ،من او را میشناسم ، هرچند رابطه ی زیاد خوبی نداریم
میتوانی پیدایش کنی ، فقط کمی بگرد
فقط دنبال کسی بگرد که عجیب شبیه " من " است!
برچسب: من و تو,من سالوادور نیستم,من النظرة الثانية,من سيربح المليون,من هم السلاجقة,من 30 سنة,پلاس,من غلام قمرم,من هم الخوارج,من زئوس هستم,
نویسنده: حدیث یوسفی